اگه ازم گریزونی از عاشقی پشیمونی داری اشکامو می بینی از تو چشمام نمیخونی قدر تو رو ندونستم تو رو خواستم نتونستم از تو شکایتی ندارم تو رو دنیام می دونستم فرصتی بده به دستام بزا دستاتو بگیرم عاشقونه نگو ما باهم غریبیم به من احساسی نداری بی بهونه بی تو دل خوشی ندارم دیگه طاقت نمیارم ای تموم زندگیم هستی من دارو ندارم وقتی اسمت رو لبامه نفسام آروم میگیره بی تو حرف تازه ای نیست بی تو من دلم میگیره فرصتی بده به دستام بزا دستاتو بگیرم عاشقونه نگو ما باهم غریبیم به من احساسی نداری بی بهونه عشق من چیزی بگو نزار که زود تموم بشم نزار احساسی که دارم بدون تو حروم بشن کمی نوازشم بکن عشق منو ازم نگیر نزار حس تورو خواستن اینطوری ناتموم بشه فرصتی بده به دستام بزا دستاتو بگیرم عاشقونه نگو ما باهم غریبیم به من احساسی نداری بی بهونه بازم داره ١ سال دیگه میگذره هفته بعد تولدم بازم باید کسی که پیشم باشه نیس ای خدا کی این انتظار باید تموم شه کی من باید اونجا باشم اون ور آب پیش تو پیش امیرم. من این زندگی رو نمیخوام...کاش زنده بود ولی من نمی دیدمش کاش نفس میکشید کاش من به جاش بودم کاش من میمردم کاش من بودم که رو اون خاک می خوابیدم امسال من زنده نمی بودم تا بدون اون بودنو دوباره احساس کنم... خدای من مگه من چیکارت کرده بودم؟؟؟مگه گناهم چی بود ؟؟ خدایا اون فقط ٢٢ سالش بود چرا بردیش اصلا ٢٢ سال عمرو واسه چی دادی واسه چی گرفتی؟ من که دوسش داشتم من که قدرشو میدونستم من که ......
و اما این چند روز من... درست روز ١شنبه بود که به حضور مبارکم رسوندن که عمه خانوم روز ۵ شنبه از تهران تشریفشونو می یارن خونه ی ما از همون لحظه بنده زانوی غم بغل گرفتمو هی دس به دعا بردم که این یه هفته زود تموم شه البته عمه خانوم قرار بود دو روز یعنی ۵ شنبه و جمعه خونه ما باشن ! بنده از وقتی این خبرو شنیدم دلشوره گرفتم که این عمه خانوم باز قراره یه آشی برا ما بپزه که روش یه وجب روغنن باشه و کلی هم دردسرپشت سرش داشته باش خلاصه شد روز ۵شنبه و اینکه عمه خانوم تشریف فرما شدن خونه ی ما و بعد از کلی رو بوسی و.... تصمیم بر این شد که بعد از شام به پارک برن و اما رفتن و اون روز هم به سلامتی سپری شد و من خوشحال که فقط یک روز دیگه موند اما دریغ از اینکه هر بلایی قرار بود اتفاق بیفته قرار بود همون روز جمعه بیفته جریان از این قرار بود که این عمه خانوم ما تصمیم خرید داشتن که قرار شد بریم مرکز خرید نزدیک منزل که اتفاقا خیلی کلاسه و همه می یان که اینجارو بینن منم به این منظور پس از کلی آراسته شدن با هزاران ناز وعشوه راهیه مرکز خرید شدم پس از کلی بالا پایین رفتنو این مغازه اون مغازه رفتن و اندکی شیطنت و دلبری توسط من (دور از چشم مامان و عمه خانوم )دریافتیم که چیزی عاید عمه خانوم نشد! مامان هم پیشنهاد دادن که برای تهیه آبلیمو به سوی سوپر مارکت راهی شویم که هر بلایی سر ما آورد پله ی دم در سوپر آورد بدین صورت شد که عمه خانوم پله را ندیده و بر زمین افتاد و از شونه ی مبارکشون گرفته و گفتند که نمیتوانند تکان دهند! ما هم با سرعت نور به نزدیکترین بیمارستان رساندیم و پس از کلی عکس و....گفتند که کار ما نیست و باید به یه بیمارستان دیگه برده شه در صورتی که هیچ چیز خاصی نبود خلاصه ما هم روانه بیمارستان دیگر شدیم و در آنجا هم خدارو شکر دکتر ها جز دردسر سازی کار دیگری نکردند و مارا شوت کردن به بیمارستان قبلی که به ما چه همون بیمارستان وظیفش این بود که حلش کنه ..... خلاصه عمه خانوم به خاطر یه ضرب دیدن ساده برای اطمینان گفتن که من باید بستری شم مام بستریشون کردیمو ساعت ٢ نصفه شب پدر گرامی یادشون افتاد که یه زمانی یه زنو بچه ای داشتن که دمه در منتظرش بودن خلاصه پس از کلیبجا آوردن تشریفات و خداحافظی از اون یکی عمه و عموی حاضر در بیمارستان ساعت٣ من خودمو رو تختم دیدم ... شد روز شنبه که همگی با هم برای ترخیص یک عدد عمه خانوم دوباره راهیه بیمارستان شدیم که ملاحضه کردیم پس از یک روز بستری شدن عمه خانوم کاملا سالم پدیدار شدن که در اون لحظه بنده حرصم گرفته چند تا ناسزای آبدار به ایشون تو دلم دادم که آخه زنه به این گندگی ٣ روزه مارو اسیر خودش کرده! البته ناگفته نماند همه ی این حرص خوردنها به خاطر وعده ی شمالی بود که به بنده داده شده بود که قرار بود امروز یعنی ١شنبه به منظور از عزا در آوردن دل اینجانب در مورد شنا و ... بود که به خاطر این اتفاق یک روز عقب افتاد و قراره ما فردا راهی شمال شیم و روز ۴ شنبه به اینجا برگشته و عمه خانوم را با هواپیما راهیه تهران کنیم! الان دیگه من باید به سوی کمد لباس خود رفته و وسایل این مسافرت یکروزه را فراهم کنم ! تا پست بعدی و خاطرات مسافرت یکروزه بای
من اگه کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم
با غمو غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم
توی این حصار پر درد با غمت سر نمی کردم
کولی شب زده بودم پشت گریه صدات کردم
از پس آیینه ی اشک تا همیشه نگات کردم
بد عشق معنای مرگ مسلخ پاییز و برگه
قصه ی عشق وحقیقت قصه ی گل و تگرگه
آخه دردم درد تو بود درد دور از منو ما بود
شکل تنهایی و غربت سرنوشت آدما بود
با چشات دنیارو دیدم حتی من فردارو دیدم
توی قلب قطره بودم با تو من دریارو دیدم همه شب با دلم کسی می گفت "سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید میرود،میرود،نگهدارش" من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم میریخت چشم های تو چون غبار طلا میشکفتم از عشق و میگفتم "هر که دلداده ش به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود،چشم من به دنبالش برود،عشق من نگهدارش" آه اکنون تو رفته ای و غروب سایه می گسترد به سینه راه نرم نرمک خدای تیره ی غم مینهد پا به معبد نگهم می نویسد به روی هر دیوار آیه هائی همه سیاه سیاه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک این دومین سال که بدونه خودش دارم تولدشو جشن میگیرم واقعا چه مسخره! ولی من با همین خوشم ! بیخیاله این حرفا نباید این روز ناراحت باشم چون بهترین روز زندگیم امروزه باید بخندم (از جمله خنده های زورکی خنده هایی که بری عمقش چیزی نیس جز گریه) هر جور خنده هم که باشه من میخندمو بهت میگم تولدت مبارک عزیزم صد سال به این سالها . دوست دارم تا عمر دارم دوست دارم زندم به امید اون روزی که بمیرمو ببینمت. بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد هر عشقی میمیرد خاموشی میگیرد عشق تو نمیمیرد دوباره شروع میکنم ولی کمک می خوام می خوام شما ها بگین موضوع نوشتنم چی باشه دوباره اومدم اما این بار بهتر .خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده بود بیشتر از همه دلم هوای وبلاگمو کرده بود... باز امروز از اون شباس که دلم هوایه اون صداشو کرده اون چشما واییی یاده اون چشما منو دیونه میکنه دسته خودم نیست بی اختیار گریم میگیره روزه اول می گفتم من دیگه زنده نمیمونم ولی نمیدونم چرا تا الان موندم الان کم کم دارن واسه سالگردش برنامه ریزی میکنن در صورتی که من اصلا باور نمی کنم همچین اتفاقی افتاده ... نمی تونم باور کنم تو این سرما من تو این خونه ی گرم نشستم اونم یه جای سرد دراز کشیده این اصلا عادلانه نیست ............... خیلی سخته بهترین روز زندگیت بهترین همرازت پیشت نباشه و بدتر از اون اینه که بهترین روزت روز تولد همون بهترین همرازت باشه چه عجب بالاخره روی ماه وبلاگمو دیدم و تو نستم آپ کنم . آخخخخخخخخخخخ که چقدر دلم واسه این وبلاگم تنگ شده بود. خدارو شکر ولی حالا تا راه بیفته و مثله قبل باشه طول می کشه آخ جون آپ شدم عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هرچه بینی عکس یار عشق یعنی اخرین حس غریبی عشق یعنی دوست داشتن خدایا عاشقان را با غم عشقت اشنا کن دگر غم ها را به غیر عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شگسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمیاید اه............ ای عشق تو در جان و تن من دلم ان سوی زمان با تو ایا دارد وعده دیداری؟؟؟
![]()

![]()



یه شادی الکی ولی ارزششو داره چون مهم نیست که واقعا هس یا نه مهم اینه که تو دله من هس و هیچ وقتم نمیمیره ... نه نمیمیره...نمیزارم بمیره ...





تقدیم به همه ی آنان که دوستشان دارم و طائر خیال رام اشتیاقشان است



ای خدا من خیلی بد بختم 
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
| Design By : Night Melody |



